جایگاه هگل در فلسفۀ غرب مدرن

این نوشتار، خلاصه‌ای است از سخنرانی دکتر مرادخانی که ابتدا مفاهیم مختلفی چون ایده، عقل و طبیعت به طور کلی در فلسفۀ ایده‌آلیسم آلمانی را مورد بررسی قرار داده‌اند. همچنین در این نوشتار، به طور خاص نسبت این فلسفه‌ها با فلسفۀ کانت، رمانتیسم آلمانی، کلام مسیحی و تاریخ سنجیده شده است. در پایان هم بیشتر بحث بر روی هگل متمرکز می‌شود.

 

متن پیش رو بخشی از جزوۀ « تأثیر هگل بر فلسفه » که درس‌گفتارى از « دکتر علی مرادخانی » در باب جایگاه‌شناسی ایده‌آلیسم و فلسفۀ هگل در فلسفۀ غرب مدرن است ؛ این درس‌گفتار حاصل سلسله جلسات سطح سه سیزدهمین دورۀ آموزشى تربیتى «والعصر» مى باشد که در تیرماه  ۱۳۹۰ برگزار شده است که به همت مؤسسۀ علمی- فرهنگی سدید پس از پیاده سازى و ویرایش در اختیار علاقه‌مندان قرار مى گیرد.

جایگاه فلسفه‌ی هگل در فلسفۀ غرب مدرن

دورۀ جدید فلسفۀ غرب را می­‌توان به سه قسمت تقسیم کرد؛ بخش اول، قرن هفدهم است که فلسفه­‌های عقل­‌گرا و تجربه­‌گرا رایج هستند و ارتباط نزدیک با ریاضیات دارند؛ به این معنا که پارادایم نگاه فلسفی بر ریاضیات استوار است.

در قرن هجدهم که دور دوم این سیر فلسفی است، فیلسوفی مانند «کانت» ظهور می­‌کند که پارادایم شناخت را فیزیک نیوتن قرار می­‌دهد و دورۀ سوم در قرن نوزدهم است که پارادایمِ نگاه فلسفی عوض می­‌شود و ایده‌آلیسم آلمانی درفلسفۀ غرب ظهور می­‌کند. این دوره، سه متفکر شاخص دارد.

اولین شخص از این سه فیلسوف، فردی است است به نام «فیخته»، شخص دوم «شیلینگ» و شخص سوم که بزرگ­ترین از میان این سه نفر است، «هگل» نام دارد. امروزه هنگامی که از ایده‌آلیسم آلمانی بحث می‌­شود، معمولاً این سه فلسفه مد نظر است.

برای فهم فلسفۀ ایده­‌آلیسم آلمانی، ابتدا باید برخی مفاهیم بنیادی مانند ایده، عقل و طبیعت را بررسی کنیم.

مفهوم ایده در فلسفه‌ی ایده‌آلیسم آلمانی

مفهوم ایده در سنت­‌های فلسفی مختلف، معنای متفاوتی دارد. در ایده­‌آلیسم آلمانی، آن چیزی که در خارج منشأ اثر است و آثاری بر آن مترتّب است، ایده است. پس ایده به اصطلاح، یا صفت «ideal» به معنای تصور نیست. منظور از ایده‌­آلیسم که در این‌جا به کار می­‌بریم، اصالت ایده است. اگر بخواهیم به زبان هگل بیان کنیم، در واقع ایده عبارت است از جمع بین ذهن و عین. منظور از ذهن و عین در ترجمۀ ایده، عبارت است از جمع بین «سوژه» و «ابژه».

مفهوم عقل در فلسفه‌ی ایده‌­آلیسم آلمانی

در فلسفۀ غربی تعابیر مختلفی از عقل وجود دارد. یونانی‌ها از عقل با دو عنوان تعبیر کردند؛ یکی معنای «لوگوس» و دیگری «نوس». عقل در فلسفۀ افلاطون دو مرتبه دارد. مرتبۀ بالای آن «نویزیس» و مرتبۀ پایین­‌تر آن «دیانویا» است و در دوران جدید غرب، مفهوم به معنای عقل ریاضی ایجاد می­‌شود.

ایده‌­آلیسم آلمانی می­‌خواهد از این «rationalism» عبور کند و بر­گردد به معنای لوگوسِ یونانی. ایده‌­آلیسم آلمانی خصوصاً در اندیشۀ هگل به هراکلیتوس بر­می­‌گردد؛ یعنی می­‌خواهد یک تصویری از عقل به دست بدهد که در آن‌جا بتواند گسیختگی­‌های اهل فلسفه، مقام اثبات و مقام ثبوت را به وحدت برساند.

هگل ادعا کرد که در نقد کانت، هم فیخته دچار خطا است و هم شیلینگ. هگل می­‌گوید کانت درست تشخیص داده که عقل دچار تعارض است، اما این تعارض عیبی برای عقل نیست بلکه حُسنِ عقل است. به این بیان که کانت متوجه نشده بود متعلّق عقل، عالم و جهان واقع است و جهان در دل و بطن خودش دچار تعارض است.

بر این اساس واقعیت عاری از تعارض وجود ندارد. ما صلح کل نداریم و تعارض در جبلّت و درون عالم است. در واقع عقل آیینۀ آن تعارض است. از این‌رو هگل با ارائۀ تفسیری تازه از عقل در معنای لوگوس و هراکلیتوس، تلاش کرد مجدداً فلسفه را به عنوان یک دانش منسجم که برازندۀ عنوان علم باشد عرضه کند.

مفهوم طبیعت و غایتمندی آن در فلسفه‌ی ایده‌­آلیسم آلمانی

تلقّی‌ای که در فلسفۀ غرب تا قبل از هگل، از طبیعت وجود دارد و از دکارت تا کانت ادامه دارد، تلقی مکانیکی است. این تلقی به قدری غلبه و سیطره داشت که از دکارت به بعد همۀ جهان را یک ماشین عظیم‌­الجثه­‌ای تلقی می­‌کردند که قطعاتش به طور مکانیکی، مرتب و منظم کار می­‌کنند.

این نگاه، نگاه مکانیکی به عالم بود که در قرن هفدهم و هجدهم، بحث­‌های مفصلی در این خصوص در آثار دینی، اجتماعی، سیاسی و... مطرح شد. در این نگاه مکانیکی یک نکتۀ اساسی از طبیعت مغفول ماند که عبارت است از بحث غایت. در نگاه مکانیکی، غایت معنی ندارد، زیرا جاندار و ذی­‌حیات و ذی­‌شعوری وجود ندارد که غایتی برایش مترتب باشد.

در ایده‌­آلیسم آلمانی نگاه مکانیکی به طبیعت، جای خودش را به تلقی ارگانیکی از طبیعت می­‌دهد؛ یعنی طبیعت، زنده، ذی­‌حیات و ذی­‌شعور تلقی می­‌شود. بر این اساس در ایده‌­آلیسم آلمانی، تلقی تازه­ای از طبیعت و عالم پیدا می­‌شود که در واقع تلقی ارگانیکی است. در این فلسفه، پایین­‌ترین موجود، طبیعت و بالاترین موجود، روح است و این مفهوم البته مقول به تشکیک است.

ریشۀ این نگاه در فلسفۀ هگل به این بر می­‌گردد که در دوره­‌ای در غرب که به روشنگری معروف است، تمام مسائل را با عقل ریاضی یا  rationalism حل می­‌کردند، اما پس از مدتی که متوجه شدند در بسیاری از مواقع، عقل راهگشا نیست، فهمیدند برای زندگی انسان، مفاهیم دیگری از جمله هنر و موسیقی و... نیز لازم است. این جماعت در تقابل با روشنگری، مکتب رمانتیسیسم را به­ وجود آوردند. هگل در واقع می­‌خواست از هردو دسته برای فلسفۀ خود استفاده کند.

نسبت فلسفه‌ی ایده‌­آلیسم آلمانی با کلام مسیحی

نکتۀ مهم این است که هگل و شیلینگ تربیت کلامی داشتند و اساساً رفته بودند که کشیش شوند. این مسئله در فهم فلسفۀ آن­‌ها بسیار مهم است، زیرا این نگاه، در فلسفۀ آن­ها تأثیر داشت. به عناون مثال در این فلسفه­‌ها همیشه از نسبت «تناهی» و «عدم تناهی» بحث می‌­شود. این بحث و مسئلۀ کلامی مهم در مسیحیت یعنی نسبت عیسی مسیح با خدا، یک مسئلۀ کلامی اساسی در مسیحیت است.

بخش عمده‌­ای از فهم غرب به فهم همین مسئلۀ کلامی برمی‌­گردد؛ یعنی بر اساس علم کلام، عیسی مسیح با خدا چه نسبتی می‌­تواند داشته باشد. این مسئله صورت فلسفی پیدا کرد و به رابطۀ بین متناهی و نا­متناهی تبدیل شد.

هگل و فلسفه‌ی ایده‌آلیسم آلمانی

در فلسفۀ هگل، تاریخ به عنوان یکی از منابع معرفتی لحاظ می­‌شود. همان­‌گونه که عقل و تجربه وجود دارد و از قیاس و استنتاج و استقرا می‌­شود، در حوزۀ شناخت با یک چیز مهمی به نام تاریخ مواجه می­‌شویم. در واقع، می­‌توان گفت که فکر تاریخی فرع بر فکر فلسفی است و این دو در نسبت با هم فهمیده می­‌شوند.

فلسفۀ هگل عبارت است از سیر از جوهر تا سوژه؛ یعنی هگل می­‌خواهد بگوید واقعیت، فقط طبیعت تصویرشده در فیزیک نیست، بلکه در بُن و بنیاد آن طبیعت هم سوژه (آگاهی) حضور دارد. در بُن و بنیاد طبیعت، روح حضور دارد. ما از جوهر که طبیعت است شروع می‌کنیم و رهسپار سوژه هستیم. بن طبیعت و بن جوهر عبارت است از سوژه که در هگل یعنی آگاهی.

می‌­توان گفت که که مسئلۀ اصلی هگل عبارت است از جمع سوژه و جوهر یا جمع آزادی و ضرورت. هگل برای فهماندن این مطلب معتقد است که این وحدت اولیه در یونان بوده است، به این دلیل که در یونان، انسان مانند یک کل دیده می­‌شد؛ به این معنا که دینش جدا از اقتصادش نبود و اقتصادش جدا از سیاستش نبود.

هگل معتقد بود که در یونان، این وحدت وجود داشته و به مرور زمان این وحدت از هم گسیخته شده است. در دورۀ جدید، باید سعی کرد که آن وحدت اولیۀ یونانی را مجدداً احیا کنیم. به همین دلیل هگل قائل به «reconciliation» بود. در واقع، ممسئلۀ هگل به یک معنا نقد دورۀ جدید است، اما نقدی که به بسط دورۀ مدرن کمک می­‌کند و نقد تخریبی نیست که ناظر به مبانی نباشد.

هگل معتقد است هر شخص زمانی که در نسبت با دیگری قرار می­‌گیرد، فرد محسوب می‌شود و در نسبت­‌های فرد با دیگران است که حقیقتِ فرد تحقق پیدا می­‌کند که این امر عبارت است از دیالکتیک. هر کاری که یک فرد انجام می­‌دهد، در عالم خود دلالتی دارد، اما به محض این‌که با افراد دیگر نسبتی برقرار کند، یک دلالت دیگری پیدا می­‌کند. حقیقت این امر، در آن نسبتی که با دیگری پیدا می­‌کند قرار دارد که در اندیشۀ هگل دیالکتیک نام دارد.

در پایان باید بگوییم در آلمان تأثیر هگل بسیار چشم‌گیر بود و برایشان اهمیت اساسی داشت به طوری که هیچ فیلسوف بزرگی نیست که نسبت به هگل بی‌تفاوت باشد. از اواخر قرن نوزدهم از «دیلتای» تا «گادامر» همگی کم و بیش به هگل توجه دارند و از هگل اثر پذیرفته‌اند.

__________________________

تلفن: 021-66485850      ایمیل: info@sadidisu.ir
logo-samandehi

ارسال پيام و شکایات

تماس با ما
  1. نام(*)
    لطفا نام خود را وارد کنید
  2. پست الکترونیک(*)
    لطفا پست الکترونیک خود را وارد کنید
  3. موضوع(*)
    لطفا موضوع پیام خود را وارد کنید.
  4. پیام(*)
    لطفا متنی برای پیام خود وارد کنید
  5. (*)

    Invalid Input